دلايل امامت امام كاظم (ع )

خرید بک لینک

دلايل امامت امام كاظم (ع )1 ـ امـام صـادق (عـليـه السـلام ) بـه امـامت امام كاظم (عليه السلام ) بعد از خود تصريح نـمـود،راويـان بـسـيـار اين مطلب را نقل كرده اند و در ميان آنان افراد برجسته و اصحاب خـاصّ امـامصـادق (عـليـه السـلام ) كـه رازدار آن حـضـرت و مورد وثوق او بودند، مانند: مـفـضّل بن عمر جُعفى، معاذ بن كثير، عبدالرّحمان بن حجّاج ، فيض بن مختار و افراد ديگر كه ذكر آنان به درازا مى كشد.2 ـ ((مـفـضـّل بـن عـمـر)) مـى گـويد: در محضر امام صادق (عليه السلام ) بودم ، حضرتابـاابـراهيم موسى (عليه السلام ) كه دوران كودكى را مى گذراند، وارد شد، امام صادق (عليهالسلام ) به من فرمود:((وصـيـّت مـرا در بـاره او (امـام كـاظـم ) بـپذير و جريان (امامت ) او را تنها به اصحاب و دوستانمورد اطمينان خود بگو)).3 ـ ((مـعـاذ بن كثير)) مى گويد: به امام صادق (عليه السلام ) عرض كردم ، از خداوندى كـه ايـنمـقـام (امـامت ) را از جانب پدرت به تو داده ، خواستم كه همين مقام را از جانب تو در حالى كهزنده هستى به جانشين شما بدهد. امام صادق (عليه السلام ) فرمود:((خداوند اين درخواست تورا، انجام داده است )).عـرض كردم :قربانت گردم ! جانشين شما كسيت ؟ آن حضرت به امام كاظم (عليه السلام ) عبدصالح كه خوابيده بود اشاره كرد و او در آن زمان كودك بود.4 ـ ((عبدالرّحمان بن حجّاج )) مى گويد: به محضر امام صادق (عليه السلام ) رفتم او را در اطـاقىيافتم كه دعا مى كرد و موسى بن جعفر در جانب راستش نشسته بود و به دعاى پـدرش ((آمين ))مى گفت ، به امام صادق (عليه السلام ) عرض كردم : قربانت گردم ! من پيوند خاصّى با شما دارمو خدمتگذار شما هستم ، امام بعد از شما كيست ؟!فرمود:((يا اَبا عَبدِالرَّحْمان ! اِنَّ مُوسى قَدْ لَبِسَ الدِّرْعَ وَاسْتَوَتْ عَلَيْهِ)).((اى ابـوعـبـدالرحمان ! موسى زره (پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) ) را پوشيده و اين لباسبر اندام او زيبنده و رساست )).گـفـتـم : بـعـد از ايـن سـخـن (امـام بـعـد از شـمـا را شـنـاختم ) ديگر احتياج به هيچ چيز (و دليلديگر) ندارم5 ـ ((فـيـض بـن مختار)) مى گويد: به امام صادق (عليه السلام ) عرض كردم : دستم را بـگـيـر و ازآتش دوزخ نجات بده ، بعد از تو چه كسى (امام ) بر ماست ، در اين هنگام امام كـاظـم كـه كـودكبـود وارد شـد، امـام صـادق (عـليـه السـلام ) در پـاسـخ بـه سـؤ ال من اشاره به امام موسى كاظم(عليه السلام ) كرد و فرمود:((هـذا صـاحـبـكـم فـَتـَمـَسَّكْ بـِهِ؛ ايـن اسـت صـاحـب (و امام ) شما پس به او تمسك كن )). ودلايل بى شمار ديگر در اين راستا وجود دارد.بزرگان شيعه در جستجوى امام حـقّ((هـشـام بـن سـالم )) مـى گـويـد: بعد از وفات امام صادق (عليه السلام ) من با محمّد بن نعمان(مؤ من الطّاق ) در مدينه بوديم ، ديديم مردم در مورد امامت ((عبداللّه بن جعفر)) اجتماع كـردهبـودنـد و مـى گـفتند: امام بعد از پدرش ، اوست . ما به حضور ((عبداللّه بن جعفر)) رفـتـيـم ،ديـديـم جـمـعـيـّت بـسـيـارى در حـضـور او هـسـتـنـد، مـا از او زكـات اموال پرسيديم كه به چهمقدار بايد برسد تا زكات آن واجب شود؟گفت : در دويست درهم ، پنج درهم زكات واجب است ، پرسيدم از صد درهم چطور؟گفت :((دو درهم و نيم زكات دارد)).گفتيم : به خدا سوگند! حتى ((مرجِئه )) اين را نمى گويند.گـفـت :((سـوگـنـد بـه خـدا! نـمـى دانـم آنـان چـه مـى گـويـنـد)). از مـنـزل عـبـداللّه گـمـراه وحـيـران بـيـرون آمـديـم و مـن بـا ابـوجـعـفـر احـول (مـؤ مـن الطّاق ، يكى از شاگردان امام صادق )در يكى از كوچه هاى مدينه نشستيم و بـر اثـر نـاراحـتـى گـريـه كـرديم ، حيران و سرگردان بوديم ونمى دانستيم به كجا بـرويـم و سراغ چه كسى را بگيريم ؟باخود مى گفتيم به سوى ((مرجئه ))بگرويم يا زيديه ، يا معتزله ،يا قَدَريّه ؟!.در هـمـيـن فـكر و ترديد بوديم ، ناگهان پيرمردى را ديدم كه او را نمى شناختم ، به من اشـاره كـرد،تـرسـيـدم كـه مـبـادا از جـاسـوسـهـاى مـنـصور دوانيقى (دوّمين خليفه عباسى ) بـاشـد؛زيـرامـنـصور در مدينه جاسوسهايى گمارده بود تا از اجتماعات مردم بعد از امام صادق ( عليه السلام )گزارش دهند تا آن فردى را كه به دورش جمع شده اند، دستگير كـرده و گـردنـش را بـزنـند لذاترسيدم كه اين پيرمرد يكى از آن جاسوسها باشد، به دوسـتـم مؤ من الطاق گفتم :((از من كنارهبگير كه در مورد جان خودم و تو نگران هستم ، آن پيرمرد مرا خواسته نه تو را، از من دور شو تا بههلاكت نرسى و خودت بر هلاكت خودت كمك نكن )). مؤ من الطّاق از من ، فاصله بسيار گرفت ورفت .و مـن بـه دنـبال پيرمرد به راه افتادم ، در حالى كه گمان مى كردم به دست او گرفتار شـده ام وديـگر راه نجاتى نيست ، همچنان به دنبال او مى رفتم به گونه اى كه تسليم مـرگ شـده بـودم ،تـا ايـنـكه پيرمرد مرا به خانه امام كاظم (عليه السلام ) برد، به من گفت :((خدا تو را مشمولرحمتش سازد، وارد خانه شو!)).وارد خـانه شدم ، تا امام كاظم (عليه السلام ) مرا ديد، بدون سابقه ، آغاز به سخن كرد و فرمود:((اِلَىَّ اِلَىَّ، لا اِلَى الْمـُرْجِئَةِ وَلا اِلَى الْقَدَرِيَّةِ وَلا اِلىَ الزَّيْدِيَّةِ وَلا اِلىَ الْمُعْتَزِلَةِ وَلا اِلَى الْخَوارِجِ)).((بـه سـوى من بيا، به سوى من بيا، نه به سوى مرجئه و نه قدريّه و نه زيديه و نه معتزله و نه بهسوى خوارج )).پرسيدم :((فدايت شوم ! پدرت از دنيا رفت ؟)).فرمود:((آرى )).گفتم : مقام امامت بعد از او به چه كسى محول شده است ؟فرمود:((اگر خدا بخواهد تو را به راه درست هدايت مى كند)).گفتم : فدايت شوم ! برادرت عبداللّه ، گمان مى كند كه امام بعد از پدرش مى باشد.فرمود:((عبداللّه مى خواهد خدا را عبادت نكند)).گفتم : فدايت شوم ! امامت بعد از امام صادق (عليه السلام ) از آن كيست ؟فرمود:((اگر خدا بخواهد، تو را به راه درست هدايت مى كند)).گفتم : فدايت شوم ! تو همان امام هستى ؟فرمود:((من آن را نمى گويم )).با خود گفتم : من در سؤ ال كردن ، راه صحيحى را انتخاب نكرده ام .سپس به او عرض كردم : فدايت شوم ! آيا تو امام دارى ؟فـرمـود:((نه )) در اين هنگام دگرگون شدم و شكوه و عظمتى از امام كاظم (عليه السلام ) مرافراگرفت كه جز خدا آن را نمى داند.سـپـس عـرض كـردم : فـدايـت شـوم ! از تـو سـؤ ال مـى كنم ، همانگونه كه از پدرت سؤ ال مىكردمفرمود:((سؤ ال كن تا آگاه گردى ، ولى آن را شايع نكن ، چرا كه اگر شايع كنى سر بريدن در كاراست (و دژخيمان طاغوت به تو دست يابند و گردنت را بزنند))).سـؤ الهـايـى كـردم ، او را دريـاى بى كران يافتم ، گفتم : فدايت شوم ! شيعيان پدرت گمراه وسرگردانند، آيا اين موضوع را با آنان در ميان بگذارم و آنان را به سوى امامت شما دعوت كنم ؟ بااينكه شما از من خواستى كه موضوع را كتمان كنم ؟فرمود: آن افرادى را كه در آنان رشد و عقل ديدى ، به آنان جريان را بگو، ولى از آنان پـيـمـان بـگيركه آن را فاش نسازند و گرنه سر بريدن در كار است (و با دست اشاره به گلويش كرد)((هـشـام )) مـى گـويـد: پـس از آن ، از حـضور امام كاظم (عليه السلام ) بيرون آمدم و مؤ منالطّاق را ديدم ، گفت چه خبر؟گفتم : هدايت است و داستان را براى او تعريف كردم .سـپـس زُراره و ابـابـصـيـر را ديـديم كه به محضر امام كاظم (عليه السلام ) رفته اند و كلامش راشنيده اند و سؤ ال كرده اند و به امامت امام كاظم (عليه السلام ) باور نموده اند، سپسگروههايى از مردم را ديدم كه به حضور آن حضرت رسيده اند و هركسى به خدمت او رفـتـه ، بـهامـامـت او مـعـتقد شده است مگر گروه و دسته عمّار ساباطى (كه معتقد به امامت عـبـداللّهشـدنـد و بـعـد هـسـتـه مـركـزى فـرقـه فـَطـَحـِيـّه تـشـكيل شد) ولى در آن هنگام در اطرافعبداللّه بن جعفر، جز اندكى از مردم ، كسى نمانده بودند.داستان غمبار انگيزه شهادت امام كاظم (ع )انـگـيزه دستگيرى امام كاظم (عليه السلام ) : بزرگان اصحاب امام كاظم (عليه السلام ) در موردسبب دستگيرى امام كاظم (عليه السلام ) به دستور هارون الرّشيد (پنجمين خليفه عبّاسى )چنين نقل مى كنند:((هارون پسرش (محمّد امين ) را نزد جعفر بن محمد بن اشعث (كه از شيعيان و معتقدان بهامامت امـام كـاظـم (عـليـه السـلام ) بـود) گذارد، تا آموزگار او باشد و در تعليم و تربيت اوبكوشد)).يـحـيـى بن خالد برمكى ، به جعفر بن محمّد بن اشعث ، حسادت ورزيد و با خود گفت اگر خـلافـتبـعد از هارون به پسر او (محمد امين ) برسد، دولت من و فرزندانم (يعنى دولت برمكيان دردستگاه هارون ) نابود خواهد شد.يـحيى در مورد جعفر بن محمّد، به نيرنگ دست زد (و از راه دوستى وارد شد تا جعفر را به دامهـارون بـيـنـدازد) يـحـيـى در ظـاهر رابطه دوستى با جعفر برقرار كرد و با او انس و الفـت گـرفـت وبـسـيـار بـه خـانـه جـعـفـر مـى رفـت و كـارهـاى او را بـا كمال مراقبت ، پيگيرى مى نمود ومخفيانه همه آنها را به هارون گزارش مى داد و چيزهايى هـم خـودش مـى افـزود تـا هـارون را برضدّ جعفر تحريك كند. تا اينكه روزى يحيى به بعضى از نزديكان مورد اطمينانش گفت :((آيا شماكسى را از دودمان ابوطالب مى شناسيد كه فقير باشد تا (او را تطميع كرده و) به وسيله او بهجستجو و تحقيق بپردازيم ؟)).آنان ((على بن اسماعيل بن جعفر صادق )) (نوه امام صادق (عليه السلام ) و برادرزاده امام كاظم(عليه السلام ) ) را به اين عنوان معرّفى كردند.عـلى بـن اسـمـاعـيـل در مدينه بود، يحيى براى او مالى (مبلغى هنگفت ) فرستاد و او را به آمـدننـزد هـارون تـشـويـق كرد و وعده احسانهاى ديگر به او داد و او آماده براى رفتن به بغداد گرديد.امـام كـاظـم (عـليـه السـلام ) از مـوضـوع آگـاه شـد، عـلى بـن اسماعيل را طلبيد و به او فرمود:((اى برادرزاده ! مى خواهى كجا بروى ؟)).او گفت : مى خواهم به بغداد بروم .فرمود:((براى چه قصد مسافرت دارى ؟)).او گفت : مقروض و تنگدست هستم (مى روم بلكه پولى به دست آورم ).امـام كـاظـم (عـليـه السـلام ) فـرمـود:((من قرضهاى تو را ادا مى كنم و باز به تو نيكى خواهمكرد)).عـلى بـن اسـماعيل به سخن امام كاظم (عليه السلام ) توجّه نكرد و تصميم گرفت تا به بغداد برود.امام كاظم (عليه السلام ) او را طلبيد و به او فرمود:((اكنون مى خواهى بروى ؟!)).او گفت : آرى .امـام كـاظـم (عـليـه السـلام ) فـرمـود:((بـرادرزاده ام ! خـوب تـوجـه كـن و از خدا بترس و فـرزنـدانمـرا يـتـيـم مـكـن )). سـپـس امـام كـاظـم (عـليه السلام ) دستور داد سيصد دينار و چـهارهزاردرهم به او دادند، وقتى كه او از حضور امام كاظم (عليه السلام ) برخاست ،امام بـه حـاضرينفرمود:((سوگند به خدا در ريختن خون من ، سعايت مى كند و فرزندانم را يتيم مى نمايد)).حـاضـران عـرض كـردنـد: فـدايـت گـرديـم ! شـمـا ايـن را مـى دانـيـد و در عـيـن حال به او كمك مىكنيد و نيكى مى نماييد؟!امـام كـاظـم (عـليـه السـلام ) فـرمـود:((آرى طـبـق نـقـل پـدرانـم رسـول خـدا (صلّى اللّه عليه و آلهو سلّم ) فرمود: وقتى كه رشته خويشى بريده شد و سپس پيوند يافت و بار دوّم بريده شد،خداوند آن را خواهد بريد)).من مى خواهم بعد از بريدن او، آن را پيوند دهم تا اگر بار ديگر او آن را بريد، خداوند از او ببرد.* * *گويند: على بن اسماعيل به بغداد مسافرت كرد و با يحيى برمكى ملاقات نمود و يحيى آنـچـهدربـاره امـام كاظم مى خواست از او پرسيد و آنچه از او شنيده بود، چيزهاى ديگرى بـر آن افـزود وبـه هـارون خـبـر داد و سـپـس خـود عـلى بـن اسماعيل را نزد هارون برد.هـارون از عـلى بـن اسـمـاعـيـل ، در مـورد عـمـويـش مـوسـى بـن جـعـفـر (عـليـه السلام ) سؤ الكـرد. او بـه سـعـايـت و بـدگـويـى از امـام پـرداخـت و بـه دروغ گـفـت :((پـولهـا و اموال از شرق وغرب جهان براى موسى بن جعفر (عليه السلام ) مى آورند و او مزرعه اى بـه سـى هـزارديـنـارخـريـده كه نامش ((يسير)) است ، وقتى پولها را نزد صاحب مزرعه بـردنـد، او گـفـت كـه مناز اين نوع پولها نمى خواهم و نوع ديگر مى خواهم ، به دستور موسى بن جعفر (عليه السلام )سى هزار دينار ديگر براى او بردند)).وقتى كه هارون (اين دروغها را) از او شنيد دستور داد دويست هزار درهم به او بدهند تا به بعضىاز نواحى برود و با آن به زندگيش ادامه دهد. مرگ نكبتبار على بن اسماعيل((عـلى بـن اسـمـاعـيـل )) به ناحيه اى از مشرق بغداد رفت (بر اثر عيّاشى ) پولش تمام شـد،كـسـانـى را نـزد هـارون بـراى گرفتن پول فرستاد، آنان به دربار هارون براى گـرفـتـن پـول رفـتـنـد،او در انـتـظار رسيدن پول ، دقيقه شمارى مى كرد و در همين ايّام روزى بـه مستراح رفت ، آنچنانبه اسهال مبتلا شد كه روده هايش بيرون آمد و خودش به زمـين افتاد، همراهانش آمدند و هرچهكردند كه آن روده ها را به جاى خود بازگردانند، ممكن نـشـد، نـاگـزيـر او را بـا همان حال از مستراحبرداشته و بيرون آوردند و در همان وضع (زشـت و وخـيـم ) كـه در حـال جـان كـنـدن بـود، بـراى او ازجـانـب هـارون پـول آوردنـد، او نـگاهى به آن پولها كرد و گفت :((ما اَصْنَعُ بِهِ وَاَنَا فِى الْمَوْتِ؛ من كهدر حال مرگ هستم ، اين پولها را براى چه مى خواهم ؟!)).هارون و دستگيرى امام كاظم (ع )هـارون الرّشيد همان سال عازم مكّه براى انجام حجّ شد، نخست به مدينه رفت و در همين وقتدستور دستگيرى امام كاظم (عليه السلام ) را داد.نقل شده : وقتى كه هارون وارد مدينه شد، امام كاظم (عليه السلام ) با جمعى از بزرگان مـديـنـهبـه اسـتـقـبـال او رفـتـنـد، سـپـس امـام كـاظـم (عـليـه السـلام ) طـبـق معمول به مسجد رفت .هارون شبانه كنار قبر پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمد و (ريـاكـارانه ) گفت : اى رسولخدا! من در مورد تصميمى كه دارم از تو معذرت مى خواهم ، تصميم دارم موسى بن جعفر رازندانى كنم ؛ زيرا او مى خواهد ايجاد اختلاف و پراكندگى بين امّت تو نمايد و خون مردم را بريزد.سپس هارون دستور داد امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) را گرفتند و نزدش بردند، آن حضرترا (به دستور او) به زنجير بستند، دو هودج ترتيب دادند، آن حضرت را در يكى از آن هـودجـهـا كـه بـرپشت استر بود، سوار كردند و هودج ديگرى بر پشت استر ديگر بـود و همراه هر دو هودج ،سوارانى فرستاد و سپس (در بيرون مدينه ) سواران ، دودسته شدند يك دسته به سوى بغداد وديگرى به سوى بصره روانه شدند، امام كاظم ( عليه السلام ) در هودجى بود كه به سوى بصرهحركت مى كرد و هارون با اين كار مى خواست مردم از اينكه امام كاظم (عليه السلام ) به سوىبصره رفت يا بغداد، بى خبر بمانند و سـواران هـمـراه آن حضرت را نشناسند و به سوارانى كه امامكاظم (عليه السلام ) را مى بـردنـد، دسـتور داد كه وقتى به بصره رسيدند، امام كاظم (عليهالسلام ) را در بصره بـه ((عيسى بن جعفر بن منصور)) تحويل دهند و او در آن روز (به عنوان رئيسزندان ) در بصره بسر مى برد.امام كاظم (ع ) در زندانهاى مختلف1 ـ در زنـدان عـيـسـى بن جعفر: سواران ، امام كاظم (عليه السلام ) را به بصره آوردند و بـه((عـيـسـى بـن جـعـفـر)) تـحـويـل دادنـد و آن بـزرگـوار يـك سال را در بصره در زندان عيسى گذراند.هـارون بـراى ((عـيـسـى بـن جـعـفـر)) نـامـه نـوشـت كـه مـوسـى بـن جـعـفـر را بـه قـتـل بـرسـان، وقـتـى ايـن نـامـه بـه دست عيسى رسيد، بعضى از دوستان نزديك و مورد اطمينان خود را طلبيدو نامه هارون را براى آنان خواند و در اين باره با آنان به مشورت پرداخت . آنان به او گفتند كه :((دست به كشتن امام نيالايد و از هارون بخواهد تا او را در اين مورد معاف دارد)).عـيـسـى نـامه اى به هارون نوشت و در آن يادآورى كرد كه :((مدّت طولانى موسى بن جعفر(عـليـه السـلام ) در زنـدان مـن بـوده و مـن در ايـن مـدّت او را آزمـودم و جـاسوسهايى بر اوگـمـاشـتم ، چيزى از او نيافتم جز اينكه همواره به عبادت بسر مى برد، حتى شخصى را ماءمورمخفى كردم تا دعاى او را بشنود، او گزارش داد كه موسى بن جعفر (عليه السلام ) در دعاى خودبر من وبر تو، نفرين نمى كند و ما را به بدى ياد نمى نمايد و براى خود جز آمرزش و رحمت الهى رادرخواست نمى نمايد، اينك كسى را به اينجا بفرست تا موسى بـن جـعفر (عليه السلام ) را به اوبسپارم و گرنه او را آزاد مى كنم ؛ زيرا از نگهداشتن او در زندان رنج مى برم )).نـقـل شـده : يـكـى از جاسوسان به ((عيسى بن جعفر)) گزارش داد كه از موسى بن جعفر( عليهالسلام ) در زندان اين دعا را بسيار شنيده است :((اَللّهُمَّاِنَّكَ تَعْلَمُاَنِّى كُنْتُ اَسْاءَلُكَ اَنْ تَفْرِغَنِى لِعِبادَتِكَ وَقَدْ فَعَلْتُ فَلَكَالْحَمْدُ))((خدايا! تو مى دانى كه من از درگاهت مى خواستم كه مرا درجاى خلوتى براى عبادت تو، قراردهى و تو اين خواسته ام را اجابت كردى ، تو را حمد مى گويم و از تو سپاسگزارم )).2 ـ در زنـدان فـضـل بـن ربـيع : وقتى كه نامه عيسى به هارون رسيد، هارون شخصى را مـاءمـوركـرد كـه بـه بـصـره بـرود و موسى بن جعفر (عليه السلام ) را از زندان عيسى تـحـويـل بـگـيـرد وبـه بـغـداد روانـه سـازد و بـه ((فـضـل بـن ربـيـع )) (يـكـى از وزيران ) تحويل دهد. او همين ماءموريّترا انجام داد و امام كـاظـم (عـليـه السـلام ) را بـه بـغـداد آورد و بـه فضل بن ربيع تسليم نمود.امـام كـاظـم (عـليـه السـلام ) مـدّت طـولانـى تـحـت نـظـر فضل بن ربيع در بغداد بسر برد.هـارون از فـضـل بـن ربـيـع خـواسـت كـه امـام كـاظـم (عـليـه السـلام ) را بـه قـتـل بـرسـاند، ولىاو نيز از اين كار سرباز زد، هارون در نامه اى به او دستور داد تا موسى بن جعفر (عليه السلام )رابه ((فضل بن يحيى )) بسپارد.3 ـ در زنـدان فـضـل بـن يـحـيـى بـرمـكى : فضل بن يحيى ، امام كاظم (عليه السلام ) را تـحـويـلگـرفـت و در يكى از اطاقهاى خانه اش جا داد، ديدبانانى بر او گماشت ، آنان گـزارش دادنـد كـهمـوسـى بـن جـعـفـر (عـليـه السـلام ) هـمـواره بـه عـبـادت اشـتـغـال دارد و تـمـام شـب را بـا نـمـازو قرائت قرآن به صبح مى آورد و سرگرم دعا و كـوشـش بـراى عـبـادت اسـت و بسيارى از روزها راروزه مى گيرد و روى خود را از محراب عبادت به سوى ديگر نمى گرداند.فـضـل بـن يـحيى وقتى كه امام را چنين يافت ، گشايشى در كار او نمود و احترام شايانى به آنحضرت مى كرد. خبر احترام يحيى از امام كاظم (عليه السلام ) به هارون رسيد و او در آن وقـت در((رِقـّه )) (مـحـلّى نـزديـك بـغـداد) بـود، نـامـه اى بـراى فـضـل بـن يـحـيـى نـوشـت : امـام كـاظـم(عـليـه السـلام ) را احـتـرام نـكن ، بلكه او را به قتل برسان .فـضـل از دستور هارون سرپيچى كرد و دستش را به خون مقدّس امام كاظم (عليه السلام )نـيـالود. ايـن خبر به هارون رسيد، بسيار خشمگين شد، فورا (دژخيم بى رحم خود) مسرور خـادمرا طـلبيد و به او گفت : هم اكنون به بغداد برو و از آنجا بى درنگ نزد موسى بن جـعـفـر برو، اگر اورا در آسايش و رفاه ديدى ، اين نامه را به ((عبّاس بن محمّد)) بده و بـه او فـرمـان بـده كـه آنـچـه درايـن نـامـه نـوشـتـه شـده بـه آن عمل كند.4 ـ در زنـدان سـنـدى بـن شاهك : هارون نامه ديگرى به مسرور خادم داد و به او گفت : اين نـامـهرا نيز به سندى بن شاهك (زندانبان بى رحم يهودى ) بده ، در آن نامه دستور داده بود كه هرچه((عباس بن محمّد)) دستور داد، سندى بن شاهك از او اطاعت كند.((مـسـرور خـادم )) به بغداد آمد و به خانه ((فضل بن يحيى )) وارد شد، كسى نمى دانست كهمسرور براى چه آمده است ؟ او يكسره نزد امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) رفت و او راهـمانگونه كه به هارون خبر داده بودند در رفاه و آسايش ديد و از آنجا بى درنگ نزد عبّاس بن محمّدو سندى بن شاهك رفت و نامه هاى هارون را به اين دو نفر رساند.طـولى نـكـشـيـد كـه ديـدنـد مـاءمـور عـبـّاس بـن مـحـمـد بـا عـجـله بـه خـانـه فـضـل بن يحيى آمد،فضل ، وحشتزده و هراسناك شد و همراه ماءمور، نزد ((عبّاس بن محمد)) رهـسـپـار گـرديـد.عـبـاس چـنـد تـازيـانـه و تـخـت مـانـنـدى طـلبـيـد و دسـتـور داد فضل بن يحيى را برهنه كردند وسندى بن شاهك ، صد تازيانه جلو روى عباس بن محمّد بـه فـضـل بـن يـحـيـى زد. سـپـس فـضلدر حالى كه برخلاف وقت ورود، پريشان و رنگ بـاخـتـه بـود، از خـانـه عباس بيرون آمد و به مردمىكه در سمت چپ و راست بودند، سلام كـرد. سـپـس مـسـرور خـادم در ضـمـن نـامـه اى مـاجـراىشـلاّق خـوردن فضل بن يحيى را براى هارون الرّشيد نوشت . هارون (دريافت كه سندى بنشاهك براى شـكـنـجـه دادن و كشتن امام كاظم (عليه السلام ) مناسب است ) به مسرور خادمدستور داد كه موسى بن جعفر (عليه السلام ) را به سندى بن شاهك تسليم كن (كه همين كارانجام شد).شهادت مظلومانه امام كاظم (ع )هـارون در ايـن ايـام يـك مـجـلس (تمام عيار طاغوتى در كاخ خود) ترتيب داد كه بسيارى از رجالكشورى و لشكرى در آن شركت كرده بودند، به آنان رو كرد و چنين گفت :((اى مـردم ! فـضـل بـن يـحيى (در مورد كشتن موسى بن جعفر) از فرمان من سرپيچى كردهاست ، من مى خواهم او را لعنت كنم ، شما نيز همصدا با من ، او را لعنت كنيد)).هـمـه حـاضـران در مـجـلس فـريـاد زدنـد:((لعـنـت بـر فـضل بن يحيى ))، فرياد لعنت آنان ، در و ديواركاخ هارون را به لرزه درآورد، اين خبر بـه يـحـيـى بـن خالد برمكى ، پدر فضل رسيد، فورا با شتاب ،خود را به كاخ هارون رسـانـد و از در مخصوص ،غير از در همگانى ،واردكاخ شد و از پشت سرهارون به طورى كه او نفهمد،نزد هارون آمد و به هارون گفت : استدعا دارم به عرض من توجّهفرماييد.هـارون در حـال نـاراحـتـى و خـشـم ، گـوش فـراداد، يـحـيـى گـفـت : فـضل يك جوان تازه كار است(كه نتوانسته فرمان تو را اجرا سازد) من به جاى او جبران مى كنم و فرمان تو را اجرا مى نمايم .هارون از اين سخن برافروخته و شادمان شد و به مردم روكرد و گفت :فـضـل بـن يـحـيى در موردى از فرمان من سر باز زد و من او را لعنت كردم ، اينك او توبه كرده و بهفرمان من بازگشته است ، پس او را دوست بداريد!)).هـمـه حـاضـران گـفـتـند: ما هركس تو را دوست دارد، دوست مى داريم و با هركس كه با تودشمنى كند دشمن هستيم ، اينك ما فضل را دوست داريم .يـحـيى بن خالد، پس از اين ماجرا، با عجله به بغداد آمد، مردم از ورود شتابزده يحيى (از رِقـّه ) بـهبـغـداد، هـراسـان شدند و هركس در اين باره سخنى مى گفت (و بازار شايعات رواج يـافت ) ولىيحيى خود وانمود كرد كه براى تنظيم امور شهر و رسيدگى به كار كـارگـزاران و فـرمـانـداران آمـدهاسـت و در اين مورد خود را به بعضى از اينگونه كارها سرگرم كرد كه سخنش را درست جلوه دهد.سـپـس ((سـنـدى بـن شـاهـك )) (جـلاّد بـى رحـم ) را طـلبـيـد و در مـورد قـتـل امـام كـاظم (عليهالسلام ) به او فرمان داد و او از فرمان يحيى اطاعت كرد و تصميم بر كشتن امام موسى بن جعفر(عليه السلام ) گرفت به اين ترتيب كه : زهرى به غذاى امام كاظم (عليه السلام ) ريخت و آن رانزد آن حضرت گذاشت .و بعضى گويند: او زهر را در ميان چند دانه خرما وارد نمود و نزد آن حضرت گذارد.وقـتـى كـه امـام كاظم (عليه السلام ) از آن غذا خورد، طولى نكشيد كه آثار زهر را در خوداحـساس كرد. پس از آن ، آن بزرگوار سه روز در حالت دشوارى و ناراحتى بسر برد و در روز سوّمجان به جان آفرين تسليم نمود (و شهد شهادت نوشيد).ظاهر سازى سندى بن شاهكپـس از شـهـادت امـام مـوسى بن جعفر (عليه السلام ) به دستور مخفيانه دستگاه طاغوتىهـارون ، سـنـدى بـن شـاهـك ، جـمـعـى از فـقـهـا و بـزرگـان و رجال بغداد را كه در ميانشان((هيثم بن عدى )) نيز بود، نزد جنازه حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام ) آورد، آنان به بدنامام كاظم (عليه السلام ) نگاه كردند، اثرى از زخم و خـراش و آثـار خـفـگـى در آن نديدند و سندىبن شاهك از همه آنان گواهى گرفت كه امام كاظم (عليه السلام ) به مرگ طبيعى از دنيا رفتهاست و آنان نيز اين گواهى را دادند.سـپـس جـنـازه امـام را از زنـدان بـيـرون آورده و كـنـار جسر بغداد نهادند و اعلام كردند: اين موسىبن جعفر (عليه السلام ) است كه از دنيا رفته ، بياييد به جنازه اش نگاه كنيد.مـردم ، گـروه گـروه مـى آمـدند و با دقّت به صورت آن بزرگوار نگاه مى كردند و مى ديدند كه از دنيارفته است .گـروهـى بودند كه در زمان زنده بودن امام كاظم (عليه السلام ) اعتقاد داشتند كه او همان ((قائممنتظر)) است و زندانى شدن او را، همان غيبتى مى دانستند كه از خصوصيّات حضرت قائم (عليهالسلام ) است .يحيى بن خالد دستور داد تا جار بكشند كه موسى بن جعفر (عليه السلام ) مرده است و اينجنازه اوست كه رافضيان مى پندارند او قائم منتظر است و نمى ميرد، بياييد به جنازه اش بنگريد.مردم آمدند و او را ديدند كه از دنيا رفته است . ماجراى دفن جنازه امام كاظم (ع )جـنـازه امـام موسى بن جعفر (عليه السلام ) را در قبرستان قريش در ((باب التّين )) به خـاكسـپـردنـد و ايـن قـبرستان قديمى مخصوص بنى هاشم و بزرگان از مردم بود (كه اكنون قبرآنحضرت درشهركاظمين نزديك بغداد داراى صحن و سراست ).روايـت شـده : امـام مـوسـى بـن جـعـفـر (عـليـه السلام ) هنگام شهادت ، به سندى بن شاهكوصيّت كرد كه من در بغداد نزديك خانه ((عباس بن محمّد)) دوستى دارم كه از اهالى مدينه است ،به او بگوييد بيايد و عهده دار غسل و كفن من شود.((سندى بن شاهك )) مى گويد: من از آن حضرت خواستم اجازه دهد تا خودم او را كفن كنم .حضرت اجازه نداد و فرمود:((اِنّا اَهْلُ بَيْتٍ مُهُورُ نِسائِنا وَحَجُّ صَرُورَتِنا وَاَكْفانُ مَوْتانا مِنْ طاهِرِ اَمْوالِنا))((مـا از خـانـدانـى هـسـتـيـم كـه مـهـريـه زنـانـمان و اوّلين حجّمان و كفنهاى مردگانمان ، ازپاكترين اموالمان تهيّه مى شود)).سـپـس فـرمـود:((نـزد خـودم كـفـن دارم ، مـى خـواهـم آن دوسـتـم سـرپـرسـت غسل و كفن ودفن من شود)).آن دوست مذكور را حاضر كردند و او اين امور را انجام داد.فرزندان امام كاظم (ع )امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) داراى 37 فرزند پسر و دختر بود كه عبارتند از:1 ـ امام علىّ بن موسى الرّضا (عليه السلام ) .2 ، 3 و 4 ـ ابراهيم ، عباس و قاسم .5 ، 6 ، 7 و 8 ـ اسماعيل ، جعفر، هارون و حسن .9 ، 10 و 11 ـ احمد، محمّد و حمزه .12 ، 13 ، 14 ، 15 و 16 ـ عبداللّه ، اسحاق ، عبيداللّه ، زيد و حسين .17 و 18 ـ فضل و سليمان .19 ، 20 و 21 ـ فاطمه كبرى ، فاطمه صغرى و رقيّه .22 ، 23 و 24 ـ حكيمه ، اُمّ ابيها و رُقيه صغرى .25 ، 26 و 27 ـ اُمّ جعفر، لبابه و زينب .28 ، 29 ، 30 و 31 ـ خديجه ، عِلِيّه ، آمنه و حسنه .32 ، 33 و 34 ـ بريه ، عايشه و اُمّ سلمه .35 و 36 ـ ميمونه و ام كلثوم .(در كـتاب ارشاد شيخ مفيد، فرزندى به نام حسن دوبار آمده ، بنابر اين ، مجموع آنها 37 نفر مىشوند).سایت جامع سربازان اسلام

+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 11:20 توسط |
کتابخانه عمومي آيت الله ذبيحي مايوان...

ما را در سایت کتابخانه عمومي آيت الله ذبيحي مايوان دنبال می‌کنید

برچسب: دلايل,امامت,امام,كاظم, نویسنده: بازدید: 141 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:28

صفحه بندی